تبليغاتX
عاشقان امیر المومنین علی ع
سرور و شادی طاها مبارک

علی را تاج کرمنا مبارک

فضا پر گشته از من کنت مولا

ولی عهدی مولا مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 22:38  توسط گمنام   | 
مسلم بن عقیل (سفیر انقلاب کربلا)

خاندان با شرافت «بنى هاشم»، چهره هاى تاب ناک و شخصیت هاى ارزش مندى را به عنوان «الگو و اسوه» به جامعه بشرى تقدیم کرده است. «مسلم بن عقیل»، یکى از این الگوهاى حماسه و ایثار و دین دارى است که در این شماره با جلوه هایى از عظمت روح و ادب و فداکارى او آشنا مى شویم.

باشد که این گونه قهرمانان با ایمان، سرمشق ما و فرزندانمان قرار گیرند.

خاندان پاک

ابوطالب، عموى بزرگوار پیامبر و بزرگ مکه و طایفه بنى هاشم، چهار پسر داشت به نام هاى: عقیل، طالب، جعفر و على (ع).

مسلم، فرزند عقیل بود و عقیل نیز فرزند بزرگ ابوطالب. با این حساب، مسلم بن عقیل، برادرزاده على بن ابى طالب (ع) و پسر عموى سید الشهدا (ع) است. او نیز مانند همه افراد این خاندان که بزرگوار، کریم، شجاع، پاک و با شخصیت بودند، از برجسته ترین خصلت هاى انسانى برخوردار بود و در میان جوانان بنى هاشم، یکى از رشیدترین و مؤمن ترین چهره ها به شمار مى رفت.

پیامبر خدا (ص)، او و پدرش را ستوده است. در سخنى که از عقیل و پدرش یاد مى کند، از مسلم هم ستایش مى کند و خطاب به على (ع) مى فرماید: «فرزند او (مسلم) کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او شک مى ریزد و فرشتگان مقرّب پروردگار بر او درود مى فرستند.»(1)

پیوند مضاعف

مسلم بن عقیل با امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) پیوند نَسَبى داشت، اما پس از آن که افتخار یافت داماد امیرمؤمنان (ع) شود و یکى از دختران آن حضرت را به نام «رقیه» به همسرى بگیرد، این پیوند مستحکم تر گشت و بر موقعیت او افزوده شد.

مسلم، در دوران امام على (ع) جوانى رشید و پاک بود و به نقل برخى تواریخ، در دوران خلافت امیرالمؤمنین (ع)، عهده دار برخى منصب هاى نظامى در سپاه آن حضرت بود و در جنگ صفین حضور داشت و در کنار امام حسن و امام حسین و عبدالله بن جعفر، مأموریتى در جناح راست لشکر اسلام بر دوش داشت.

مسلم بن عقیل، پس از شهادت امیرمؤمنان على (ع)، سربازى فرمان بردار در خدمت امام حسن مجتبى بود و در دوران ده ساله امامت آن حضرت، در جهت اهداف متعالى اهل بیت (علیهم السلام)، ایفاى نقش مى کرد. پس از شهادت امام مجتبى (ع)، این فرمان بردارى را در خدمت حضرت امام حسین (ع) ادامه داد، تا آن که قضایاى کربلا پیش آمد و اوج فضایل و ایمان و شجاعت این شخصیت بزرگوار نمایان گشت.

این فصل از زندگى مسلِم را گسترده تر مطالعه مى کنیم.

پیش گام نهضت عاشورا

پس از مرگ معاویه در سال شصت هجرى و روى کار آمدن یزید، از همه مردم بیعت گرفتند و با تطمیع یا تهدید، اوضاع را به نفع یزید سامان دادند. از جمله کسانى که حاضر به بیعت با فرد بى صلاحیتى همچون یزید بن معاویه نشد، حسین بن على (ع) بود، اما به دلیل این که مى خواستند به زور از او بیعت بگیرند، به ناچار و براى اعتراض به خلافت ظالمانه و نامشروع یزید، مدینه را ترک کرد و با خانواده و جمعى از خویشاوندانش به مکه رفت و بیش از چهار ماه در آن جا ماند و در این مدت، به بیان اهداف خود و افشاى ستم ها و انحرافات بنى امیه پرداخت و با نامه هایى که به کوفه و بصره مى نوشت، آنان را به حمایت خویش در راه مبارزه با طاغوت شام فرا مى خواند.

مردم کوفه نامه ها و طومارهاى متعددى به آن حضرت نوشتند و از امام دعوت کردند به کوفه بیاید و رهبرى آنان را بر عهده بگیرد. تعداد نامه ها با امضاهاى فراوان به هزاران مورد مى رسید که از آن حضرت مى خواستند با پشتیبانى مردم، یزید را از خلافت خلع کند.(2)

حسین بن على (ع) تصمیم گرفت به دعوت ها و اصرارهاى شیعیان کوفه پاسخ مثبت دهد، اما براى این که ارزیابى دقیق ترى از اوضاع کوفه و آمادگى مردم داشته باشد، ابتدا نماینده ویژه اى فرستاد تا وضع مردم را به آن حضرت گزارش دهد؛ این نماینده، کسى جز «مسلم بن عقیل» نبود.

چرا مسلم بن عقیل؟

دلیل انتخاب مسلم به نمایندگى از سوى امام حسین (ع) و اعزام به کوفه، علاوه بر خویشاوندى نزدیک وى با آن حضرت، شجاعت، دلاورى، کاردانى، ایمان قوى و ثبات قدم او بود. حضرت در نامه اى که به کوفیان نوشت و همراه مسلم فرستاد، وى را «برادر و فرد مورد اعتماد» خود یاد کرد و این نشان دهنده صلاحیت بالاى اوست. در بخشى از این نامه چنین آمده است:

«... اینک من برادرم، عموزاده ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده خویش؛ یعنى مسلم بن عقیل را به سوى شما فرستادم و او را مأمور کردم که از حال شما و از کار و نظرتان به من گزارش دهد. اگر به من چنین خبر دهد که رأى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما، همانند چیزى است که قاصدانتان گفتند و در نامه هایتان نوشته شده است، به خواست خدا به زودى به سویتان خواهم آمد... .»(3)

مسلم بن عقیل، دو راهنما از مکه انتخاب نمود و به سوى کوفه عزیمت کرد و پس از بیست روز با همه دشوارى هاى راه و شرایط نامناسب اجتماعى، خود را به کوفه رساند(4) و در خانه مختار ثقفى که از شیعیان على بن ابى طالب (ع) بود، مستقر شد و به تدریج، تماس ها و برنامه هایش را به صورت مخفیانه آغاز کرد.

قیام پیش از موعد

بالاخره تلاش هاى مسلم بن عقیل به ثمر نشست و هزاران شیعه با او بیعت کردند. تشکّل نیروها و تهیه سلاح و آمادگى مردم، زمینه را براى آمدن امام حسین (ع) به کوفه فراهم ساخت. مسلم، طىّ نامه اى اوضاع مساعد و شرایط مناسب را به امام گزارش داد و از آن حضرت درخواست کرد هر چه زودتر خود را به کوفه برساند.

از سوى دیگر، وضع کوفه در این مدت دگرگون گشت. با اوج گیرى نهضت نیمه مخفى مسلم در کوفه، یزید والى آن را عوض کرد و به جاى نعمان بن بشیر، یکى از چهره هاى خشن و سرکوب گر به نام «ابن زیاد» را به امارت کوفه منصوب نمود. «عبید الله بن زیاد» که با مأموریت سرکوب و قلع و قمع نهضت وارد کوفه شده بود، عده اى را با تطمیع، از دور و بر مسلم پراکنده ساخت.

مسلم، از خانه مختار به خانه هانى بن عروه - از چهره هاى سرشناس و با نفوذ شیعه در کوفه - نقل مکان کرد، ولى ارتباطات، رفت و آمدها و قول و قرارهاى مخفى وى ادامه داشت، تا آن که یک جاسوس از سوى والى کوفه، محل اختفاى مسلم را شناسایى کرد و به ابن زیاد گزارش داد.

هانى را به دارالاماره احضار کردند و پس از بازخواستى تند و خشن، او را مظلومانه به زندان افکندند تا بعداً در باره اش تصمیم بگیرند. نیروهاى ابن زیاد، در فکر حمله به خانه هانى و دست گیرى مسلم بن عقیل بودند که وى مصمم شد زمان قیام را جلو بیندازد. با نیروهایش که به چهار هزار نفر مى رسیدند، خروج کرد و با آرایش آنها، دستور حمله به طرف قصر «ابن زیاد» داد.(5)

ابن زیاد، شرایط را «فوق العاده» اعلام کرد و در داخل قصر پناه گرفت و به فکر دفاع از خود بر آمد.(6)

بعد از اندک زمانى، ابن زیاد با به کار بستن شیوه هاى ارعاب، تهدید، فریب و بهره گیرى از رؤساى قبایل و چهره هاى سرشناس و نیز ایجاد وحشت در دل مردم - که شرح آنها در این مختصر نمى گنجد - توانست بر اوضاع مسلط شود و مردم را از گرد مسلم بن عقیل پراکنده سازد و کار به جایى رسید که در واپسین شبِ حضور مسلم در کوفه، پس از اقامه نماز جماعت، وقتى او خواست از مسجد بیرون برود، مشاهده نمود تنها مانده و هر کس براى حفظ جان خویش به خانه خود رفته است. حتى یک نفر هم همراهش نبود که او را به جایى راهنمایى کند.(7) خانه هانى هم که ناامن بود و خود هانى هم حضور نداشت تا با هوادارانش از مسلم دفاع کند، وى در زندان بود و بعد از مسلم، او را نیز به شهادت رساندند.

حماسه در غربت

داستان غریبى مسلم بن عقیل و تنها ماندنش در کوفه، ماجراى تلخ و غم انگیزى است.

پناه بردن او به خانه زنى شیعه به نام «طوعه» که وقتى او را شناخت، به خانه اش راه داد و از وى پذیرایى کرد، مشهور است.

آن زن فداکار، به وظیفه خویش در مقابل نماینده امام حسین (ع) به خوبى عمل کرد و در خدمت به مسلم هیچ کوتاهى نکرد. مسلم بن عقیل، همه آن شب را - که شب آخر عمرش بود - به تهجّد و عبادت گذراند.

وقتى پسر طوعه که از هواداران ابن زیاد بود، به خانه آمد و ماجرا را فهمید، صبح زود به دارالاماره رفت و گزارش داد. وقتى خبر به گوش والى رسید، دستور داد نیروهایى براى دست گیرى مسلم به خانه طوعه بروند. خانه محاصره شد. مسلم شمشیر بر گرفت و از خانه بیرون آمد و تصمیم گرفت نبرد کند.

یک تنه با انبوه سپاه دشمن که محاصره اش کرده بودند، به نبرد پرداخت و شجاعانه جنگید. در هنگام نبرد، در شعر و رجزى خطاب به خودش چنین مى گفت:

«این مرگ است، هر چه مى خواهى بکن، بى شک جام مرگ را خواهى نوشید. براى فرمان خدا شکیبا باش، که حکم خداوند در میان بندگان جارى است... .»(8)

نیروهاى کمکى براى پشتیبانى گروه مهاجم به سمت مسلم بن عقیل آمدند، ولى او مردانه با همه آنان مى جنگید و آماده بود تا پاى جان و تا آخرین قطره خون مقاومت کند. باز هم شعر و رجز مى خواند، با این مضامین که:

«سوگند خورده ام که جز آزاد مرد کشته نشوم، هر چند که مرگ را چیز ناخوش آیندى ببینم. بیم آن دارم که به من دروغ گفته، یا فریبم داده باشند. بالاخره این آب خنک، با آب گرم دریاى تلخ در مى آمیزد. پراکندگى خاطر را بزداى، با تمرکز و استقرار بجنگ، که هر کس این روز سخت را ملاقات خواهد کرد.»(9)

سرانجام با نیرنگ مأموران، مسلم را داخل یک گودال انداختند و از هر طرف بر سر او شمشیر زدند و دست گیرش کردند.

فرجام سرخ

مسلم بن عقیل، این قهرمان نستوه و مبارز با ایمان را که قلبى مالامال از عشق حسین بن على (ع) داشت، نزد ابن زیاد بردند. آن بزرگوار بیش از آن که به فکر خود باشد، در اندیشه مولاى خویش و خاندان او بود که در پى نامه اش از مکه به سمت کوفه حرکت کرده اند؛ کوفه اى که دگرگون شده و هواداران و بیعت کنندگان، پیمان شکسته و به خانه ها خزیده اند و اکنون مسلم، پیش آهنگ این نهضت، مجروح و دست بسته در اختیار والى خون آشامى همچون ابن زیاد گرفتار است.

مسلم، هنگام ورود به قصر، سلام نکرد، زیرا ابن زیاد را به رسمیت نمى شناخت. برخوردها و گفت و گوهاى تندى میان این اسیر آزاده و حاکم سنگ دل کوفه گذشت. هر چه ابن زیاد مى گفت، مسلم جوابى کوبنده به او مى داد. به ناچار ابن زیاد دستور داد او را بکشند.(10)

مسلم بن عقیل را به بالاى دارالاماره بردند، در حالى که نام خدا بر زبان داشت، ذکر و تکبیر مى گفت و بر خاندان پیامبر درود مى فرستاد. گروهى هم بیرون از کاخ، منتظر نتیجه کار بودند.

با تیغ جور، گردن مسلم بن عقیل را زدند و سر پرشورش را از پیکر جدا کردند و بدن مقدس او را از آن بالا به زیر افکندند.(11) شهادت او در روز عرفه، نهم ذى الحجه سال شصت هجرى بود.

زمانى خبر شهادت مسلم بن عقیل به سید الشهدا (ع) رسید که وى از مکه بیرون آمده و در راه کوفه بود. آن حضرت طى سخنانى و از جمله درباره مسلم بن عقیل، این شهید سرافراز، چنین فرمود: «خدا مسلم را رحمت کند، او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تکلیفش را ادا کرد و آن چه بر دوش ماست، باقى مانده است.»(12)

سپس فرزندان او را که در کاروان حسینى بودند، مورد تفقّد قرار داد و دست محبت بر سر دخترش کشید.

فرزندان مسلم

مسلم بن عقیل فرزندانى رشید، با ایمان و شهادت طلب تربیت کرده بود. در حادثه کربلا، چند تن از برادران و برادرزادگانش از «آل عقیل» در رکاب امام حسین (ع) بودند و به شهادت رسیدند. در شب عاشورا که امام (ع) آخرین سخن رانى را در جمع یارانش ایراد مى کرد و آنان را از شهادتشان در فردا آگاه مى ساخت، خطاب به عموزادگانش؛ یعنى فرزندان عقیل فرمود: شما شهید داده اید، شهادت مسلم براى شما بس است، اجازه مى دهم شما بروید. اما آنان یک صدا فریاد زدند: ما در کنار تو مى مانیم و جان خویش را فداى تو مى کنیم تا وارد بهشت شویم. بدا زنده ماندن پس از تو!

دو تن از فرزندان مسلم بن عقیل در رکاب امام حسین (ع) به شهادت رسیدند و دو تن دیگر که خردسال بودند، به اسارت نیروهاى ابن زیاد در آمدند. آنان را به کوفه برده و تحویل والى دادند. حدود یک سال در زندان ابن زیاد به سر بردند و سرانجام با کمک زندان بان پیر که هوادار اهل بیت بود، از زندان گریختند؛ اما دوباره دست گیر شدند و ابن زیاد دستور قتل آنها را صادر کرد.

ماجراى شهادت فرزندان مسلم بن عقیل نیز بسى جان سوز و تکان دهنده است.(13) قبر مطهّر ابراهیم و محمد، طفلان مسلم، اکنون در سرزمین عراق و در مزار شیعیان است.

مزار شهید

مسلم بن عقیل، شجاعانه در دفاع از حق و امام خویش مبارزه کرد و به فیض شهادت رسید. هم اکنون حرم با صفاى او در پشت مسجد جامع کوفه، با ضریحى نفیس و گنبدى طلایى، زیارت گاه دل باختگان خاندان عصمت و طهارت است. قبر مطهّر «هانى» نیز نزدیک حرم حضرت مسلم مى باشد. مزار این دو شهید فداکار، نشانى از حماسه و غیرت دینى و ایمان مکتبى است که به زائران الهام مى بخشد و چون نگینى در شهر کوفه مى درخشد.

پی نوشت ها:

1) عبدالله مامقانى، تنقیح المقال، ج 3، ص 214.

2) شیخ عباس قمى، نفس المهموم، ص 36.

3) شیخ مفید، ارشاد، ص 204.

4) مقرّم، مقتل الحسین، ص 166.

5) ابن اثیر، کامل، ج 4، ص 30.

6) مقتل خوارزمى، ج 1، ص 206.

7) بحارالانوار، ج 44، ص 350.

8) هو الموت، فاصنع ویْکَ ما انت صانعٌ...: (مقرّم، مسلم بن عقیل، ص 164).

9) ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیّین، ص 103.

10) مقرّم، مقتل الحسین، ص 189.

11) شیخ مفید، ارشاد، ج 2، ص 62.

12) شبّر، جلاء العیون، ج 2، ص 52.

13) شیخ عباس قمى، منتهى الامال، ج 1، ص 78 - 76.

پدیدآورنده: جواد محدّثى
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:9  توسط گمنام   | 
معاویه یکی از یاران نزدیک امیرالمومنین (ع) را به حضور خواست و از او خواست تا علی(ع)

 

را توصیف کند. آن شخص که " ضراره بن ضمره " نام داشت، در حضور دشمن کینه توز

امیرالمومنین (ع) در وصف آن حضرت چنین گفت:" به خدا سوگند که او بسیار دوراندیش و

 

نیرومند بود، به عدالت سخن می گفت و با قاطعیت کارها را به سرانجام می رساند. علم از

جوانب وجودش می جوشید و حکمت از زبانش فرو می ریخت . از زرق و برق دنیا وحشت

داشت و با شب و تنهایی آن مانوس بود. بسیاراشک می ریخت و فراوان می اندیشید. لباس زبر

و سخت و غذای فقیرانه را می‌پسندید، در میان ما همچون یکی از ما بود. اگر چیزی درخواست

می‌کردیم می پذیرفت و اگراز او دعوتی می‌نمودیم قدم رنجه می‌نمود. با این همه که به ما نزدیک

بود و ما را به خود نزدیک می‌ساخت ، چندان باهیبت بود که در حضورش جرات سخن گفتن

نداشتیم.


آن بزرگوار، اهل دیانت را بزرگ می‌شمرد و بینوایان را به خود نزدیک می‌ساخت. نه نیرومند

به باطل در او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند یک شب به چشم خود

دیدم که به عبادت ایستاده بود و در تاریکی فراگیر شب ، دست به محاسن گرفته و چون

مارگزیده به خود می پیچید و چون مصیبت زده می‌گریست و می‌گفت: ای دنیا، دیگری را

بفریب. آیا به من رو کرده‌ای؟ هیهات که من سه طلاقه‌ات کرده‌ام و بازگشتی در آن نیست.

عمرت کوتاه ، خطرت بزرگ و عیشت ناچیز است، آه از توشه اندک و سفر دراز و راه

ترسناک."( سفینه البحار2/657، ماده وصف) سخن که بدینجا رسید اشک در چشمان معاویه

حلقه زد... اما همین معاویه که فضائل امیرالمومنین (ع) را می شنید و می شناخت به کینه های

 

بدر و احد و به طمع قدرت ، چنان با آن حضرت دشمنی می ورزید که لعن او را در خطابه ها و

منابر، در سراسر کشور بزرگ اسلامی ، لازم الاجرا ساخت و طی بخشنامه ای به امرای خود،

نسبت به هر کس که فضیلتی درباره علی بن ابی طالب(ع) نقل کند از خود سلب مسوولیت نمود.

 

( بدین معنا که حاکمان مناطق مختلف می توانستند هر بلایی بر سر چنین شخصی درآورند).

 

سایت عرفان استاد انصاریان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 2:16  توسط گمنام   | 
 

میخوام دوباره و مرتب بنویسم اگه خدا بخوادو مولا اجازه بده

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 1:48  توسط گمنام   | 

گفته اند شما فرموده اید هر کسی بمیرد شما را ملاقات میکند اگر

اعمالش صالح باشد روی خندان شما و اگرنه غضب شما را خواهد دید

ما دوست داریم ببینیمتان آقا

 

ای که گفتی فمن یمت یرنی

 

جان فدای حدیث دلجویت

 

کاش روزی هزار مرتبه من

 

مردمی تا بدیدمی رویت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 3:31  توسط گمنام   | 
خلیفه نیستی


سلطان هم


فقط امام اول مظلومانی


و جای پنج سال


می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی


می‌شد که شامات را


چون دندانی کند و پراکند


که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد


و در امارت کوفه


کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.


می‌شد هر سال


به هند و پارس


به چین و ماچین دعوت شد


سلطان روم


به افتخار حضورت برپا کند


چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام


در تالارهای آینه و مرمر


و پشت درهای بسته


می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد


یکی مشاور اعظم


یکی وزیر خزانه‌داری کل


می‌شد کاری کرد


که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد


یا کاره‌ای که زهر نریزد


یا نه


حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد


حکومت عراق، سهم حسین


حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی


با حقوق ارزی آن روز


به اندلس فرستاد


می‌شد محمد حنفیه


سفیر سازمان ملل باشد


مانند این پسرخاله‌ها


که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!


می‌شد کنار رود فرات


کاخی سبز ساخت


برای تابستان‌ها


سری به بغداد زد


بر بالای کوه ابوقبیس


کاخی سپید داشت


چیزی شبیه کاخ سعدآباد


شبیه کاخ ملک فهد


کاخی بلندتر از خانه‌ خدا


می‌شد که بعد خود


به فکر پادشاهی فرزندان بود


مثل همین ملک حسین و ملک حسن


مثل همین حیدر علی‌اف


و اف بر این دنیا...


می‌شد که امام علی بود و


با تمام جهان ارتباط داشت


مثل همین امام علی رحمانف


می‌شد با خانم رایس دست داد


می‌شد انبان خویش را پر کرد


از شیر مرغ و جان آدمیزاد


از وعده و وعید


و افطاری داد از بیت‌المال


و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید


با میمون و سگ بازی کرد


رقاصه‌های روم را دعوت کرد


با چشم‌بندی و آتش‌بازی


شب را به صبح رساند


در برج‌های دوبی سهمی داشت


در بازار بورس دستی...


نشست بالای تختی و


کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت


یا دست کم


هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد


یک شمشیر مرصع


که نام تو بر آن حک شده باشد


این تحفه‌ها از هند است


آن جامه‌ها از روم


این فرش‌های ابریشمین از ایران...


جشنی بگیر


بگو که شاعران قصیده بخوانند


شب را زود بخواب


که کاترینا و سونامی در راه است


برای کندن چاه


به بردگان سیاه فرمان بده


به شرکت‌های چند ملیتی


برای بردن نان فرصت نیست


این را به سازمان غله و نان بسپار!


این وقت شب


نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی


می‌دانم


این‌گونه شعرها خوب نیستند


اما مولای من!


آن کفش‌های وصله‌دار هم


مناسب پای حضرت حاکم نیست!

 

علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 16:29  توسط گمنام   | 

 

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

 

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

 

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

 

با دست خودش داده اناری به یتیمی

 

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

 

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

 

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

 

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

 

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

 

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

 

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

 

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

 

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:41  توسط گمنام   | 

 

 

الحمد لله، شکر حق، عید غدیر است

 

دوش نبی سنگینِ از امری خطیر است

 

روی جهاز اشتران معلول و علت

 

از بهر خلق این جهان، بس بی‌نظیر است

 

فرمود: برگردید بازآیید اینجا

 

اتممت نعمت می‌شود خم غدیر است

 

نعمت به یمن نور خورشید است کامل

 

هذا صراط المستقیم، این‌ره منیر است

 

اکنون که دست حق به روی دست حق است

 

یا رب گواهی شاه ما گردون سریر است

 

دست خدا بالای دست هر چه دست است

 

حیدر پس از من کل شیء را قدیر است

 

امروز عالم شاهد این تاج و تخت است

 

آوای زشت منکران بانگ هریر* است

 

با اهل کتمان بازگو بی‌حب حیدر

 

هر رکعت از طاعاتشان جرمی کثیر است

 

هر کس که من مولای اویم تا قیامت

 

بر جملة اهل حقیقت او امیر است

 

امروز روز شادی و غم هر دو یکجاست

 

زیرا که راه کربلا از این مسیر است

 

زین پس امیر المومنین بعد از رسول است

 

اما فغان در قوم خود هم او عریر* است

 

شان نزول سورة طه و نور است

 

روزی‌ده مسکین، یتیم و هم اسیر است

 

چون آمد از منبر فرود آن حجت حق

 

پیمان بیعت کار هر روشن ضمیر است

 

روزی بیاید سر نهم در زیر پایت

 

جهد منو جود شما امکان پذیر است

 

دستی بکش روی سرم دستی ولایی

 

زیرا که شیطان می‌رود او ناگزیر است

 

هریر: آوای سگان

 

عریر:غریب در قوم

سید علیرضا شجاع

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 16:16  توسط گمنام   | 

 

سالها تاريخ شمسي گشت و گشت

 

شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت

 

روز ميلاد امام هشتم (عليه السلام) است

 

هشتِ هشتِ جمعه هشتادو هشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:43  توسط گمنام   | 

 

دلیل آنکه خمارم جمالی از تو ندیدن  

مگو زچهرة زارو دلیل رنگ پریدن  

مزن تو سنگ بر این بام، پری نمانده به بالم  

قفس بیار ندارم تمایلی به پریدن  

به پیرزن چو ندادند مال و مکنت بسیار  

ز بهر یوسفش آورد نخی برای خریدن  

هر آن‌کسی که بلا داد صبرمی‌دهد اما  

پیاله پر شده آقا بده مجال رسیدن 

سید علیرضا شجاع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:8  توسط گمنام   | 
 

 

به نام خداوند شیرو رطب

 

خداوند نان جو و نیمه شب

 

 خداوند باران خداوند چاه

 

خداوند طوفان خداوند ماه

 

 شکافنده ی کعبه ی خاک و سنگ

 

نگهدار همواره ی آب و رنگ

 

کنون ورکشم گیوه ی شعر را

 

به الحمد رب علی علا

 

به حمد خدای یتیم و اسیر

 

خداوند سر در تنور فقیر

 

ترا می ستایم نه سر خود ،علی

 

به تصریح ایاک نعبد،علی

 

به عمق زمین و به اوج هوا

 

دل آبها و دل خاکها

 

تو خود را نمایانده ای بر همه

 

خودت خویش را خوانده ای بر همه

 

تو پرواز را یاد پر داده ای

 

تو آواز جبریل سر داده ای

 

تو بر کوه استادن آموختی

 

تو ققنوس را زادن آموختی

 

نگاه تو در پشت آیینه هاست

 

اگر سوره ای مهبطت سینه هاست

 

اگر نور خیره کننده نئی

 

اگر ابر تیره کننده نئی

 

اگر آب ،آب گل آلود،نی

 

اگر شعله ای شعله با دود،نی

 

به دستت بود شانه ی موجها

 

به پایت فتد سجده ی اوجها

 

تو خود جاده ای مبدئی  مقصدی

 

تو خود عابدی مسجدی معبدی

 

تو را می شود خورد از هر قنات

 

تو را می شود برد از هر فرات

 

تو را می شود خواند از هر نگاه

 

تو را می شود دید در هر پگاه

 

غرور صدای شکستن تویی

 

خشوع به بالا نشستن تویی

 

تو با حقی و حق همیشه تو راست

 

تو برخاستی این که حق روی پاست

 

کمی گوش کن بر صدای حزین

 

خداوند خاکی روی زمین

 

مرا بغض کن بشکنم در گلو

 

مرا آب کن ،آب پاک وضو

 

ببر با خودت روی دوش نسیم

 

بچرخان مرا دور طور کلیم

 

تجلیگه خویش کن چون درخت

 

که سوزم به امرت شوم نیکبخت

 

پس آنگه تو در صوت شعله ورم

 

تکلم نما با من دیگرم

 

اگر مستطیع زیارت شوم

 

نه طاهر که عین طهارت شوم

 

بپوشم لباس سفیدی به تن

 

هم احرام گردد مرا هم کفن

 

به گردت بگردم بگردم مدام

 

هزاران طوافت کنم صبح و شام

 

به دورت زنم چرخ طوفان صفت

 

به کوری هر چشم بی معرفت

 

الست بربک بگو یا علی

 

که گویم هم آواز عالم بلی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:57  توسط گمنام   | 
 

باغبان و خادم نو غنچه های یاس بود

 

در امانت داری از میراث گل، حساس بود

 

صاحب کرسی و درس و بحث در عشق و ادب

 

فارغ التحصیل دانشگاه او عباس (ع) بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:1  توسط گمنام   | 

 

سماوری که به بزم حسین علیه السلام  میجوشد

بخار رحمت آن جرم خلق میپوشد

ز کوثر و زمزم و سلسبیل نتوان گفت

فدای آن مستی که چای حسین علیه السلام مینوشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط گمنام   | 

اَلسَّلامُ عَلَى الشَّجَرَةِ النَّبَوِيَّةِ وَالدَّوْحَةِ الْهاشِمِيَّةِ الْمُضيَّئَةِ الْمُثْمِرَةِ بِالنَّبُوَّةِ الْمُونِقَةِ

سلام بر درخت طيبه نبوت و كهن درخت تنومند هاشمى كه درختى است تابان و بارور به نبوت و سرسبز و خرم

الهی بشکند دست مغیره

میان کوچه ها بی مادرم کرد

به قول مرحوم اقاسی اون ماله اهل ظاهراست که امیر المونین شب 21 رمضان شهید شد اهل دلا میدونن شهادت علی علیه السلام همین روزاست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:59  توسط گمنام   | 

 

پی نبرد هیچ گه به اوج کنیزت

 

تا ابد ار جبرئیل وحی زند  پر

  

باب تو باب المراد دوست نه تنهاست

 

دشمن هم ناامید نیست از این در

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:54  توسط گمنام   |